تبلیغات
ما هیچ ما نگاه...

آخرین روز دانشگاه و پایان....

 

نوشته شده توسط:زینب نا

شاید دیگه مطلب ننویسم. احتمالا این اخرین مطلب این وبلاگه. 4 سال دانشگاه من داره تموم میشه و این وبلاگ میشه دفتر خاطرات من که یه زمانی بهش بر میگردم و مرورش می کنم. خدایا شکرت...

در ضمن از همه ی کسانی که حریم خصوصی این صفحات رو حفظ کردند و با سکوتشون و گاهی هم با نصیحت های دوستانه شون من رو یاری کردند و نگذاشتند اینجا تبدیل به یک جایی بشه که هر کسی حرف خودش رو بزنه و اصول این وبلاگ زیر سوال بره، متشکرم.

اگر مایل بودید نظراتتون رو درمورد سبک نوشتن من، برام بذارید. حتما مطالعه خواهم کرد. نظرات پس از تایید نمایش داده می شوند.

به پایان آمدیم دفتر...



قول

 

نوشته شده توسط:زینب نا

قول دادی ها. باشه؟ ان شا الله

آخرین شب خوابگاه!

 

نوشته شده توسط:زینب نا

امشب آخرین شبیه که خوابگاه هستم. فردا به امید خدا میرم خونه. این روزها به شدت احساس می کنم که بزرگ شده ام! یه احساس جالب دیگه هم هست. احساس می کنم مهندس شدم!! باورت میشه؟ من بالاخره احساس کردم که مهندس شدم. این احساس قلبیمه. حالا می تونم بگم که یه چیزایی... ای همچین... می دونم.

احساس خوبیه. بالاخره 4 سال زحمت کشیدن داره تموم میشه و من واقعا از این قضیه خوشحالم. البته اگه برای ارشد هم درس خونده بودم، الان خوشحالیم مضاعف بود. بگذریم... توکل به خدا. راستی امشب هم روی پروژه کارشناسیم کار کردم. پروژه ی وقت گیریه. با PHP قراره بنویسمش به امید خدا. یعنی بخش های زیادی داره و کد نویسیش هم به نظرم میاد که زیاده. شاید یه روز به این حرفم بخندم. یعنی یه روز اونقدر مهندس بشم که طراحی پورتال برام خنده دار باشه

این روزها چند تا حس بد هم دارم. احساس شکستن... احساس یاس از زندگی و احساس به بار ننشستن آرزوها و برنامه هام... تلاش نکردی دختر... بی تجربگی مفرط به همراه بی توجهی شدید به حوادثی که رخ می دادند باعثش شد. شاید چون فقط جلوی پاتو میدیدی( که اونم شک دارم!) و هیچ وقت نخواستی ببینی که داری به چه سمتی قدم بر میداری. نمی خوام بگم واقع گرایی الآنت بهتر از ایده آل گرایی اون زمانت نیست. چرا... هست. یعنی دوست دارم واقعیت ها رو ببینی. اما این کافی نبود. باید سرت رو بلند می کردی و آینده رو میدیدی. باید بر می گشتی و گذشته رو میدیدی و بعد برای قدم بعدی برنامه ریزی می کردی. اینم بگم که هرگز دوست ندارم از ایده آل هات فاصله بگیری. اما خوبه که واقعیات زندگی رو همون طور که هست و نه اونطور که تو میخوای، لمس کنی. این روزها احساس می کنم که دارم امتحان میشم. خداوند یه امتحان رو برای من فرستاده و من احتیاج دارم که ایده آل هام رو دوباره بررسی کنم و به یاد بیارم. من این امتحان رو به شدت احساس می کنم. امتحانی که داره لایه های اضافی رو کنار میزنه و خود واقعی من رو، همونی که واقعا ساخته شده و نه اونی رو که من فکر می کردم ساخته ام، بهم نشون میده. خدای خوبم به کمک و لطفت احتیاج دارم و ازت ممنونم.

از اینکه همه چیز داره اینطوری متحول میشه هم خوشحالم و هم نگران. اما خدا هست... خدایی که جبران همه ی نداشتن هاست... احتیاج دارم حرف بزنم. باید اینها رو اینجا بنویسم تا یکی دیگه از تحولات زندگیم رو ثبت کرده باشم. شاید یه روزی به دردم بخوره. میخوام فراموش نکنی اشتباهاتت رو. می خوام غرور و همه ی لایه های اضافی رو کنار بذاری و خود واقعی رو ببینی. احساس می کنم که بزرگ شده ام... من حالا 22 سالمه و واقعا از همیشه بزرگ تر هستم(!!!). توکل به خداوند دانا و توانا



خدا رو شکر

 

نوشته شده توسط:زینب نا

باز جای شکرش باقیه! خدا رو شکر

برو یه جایی که...

 

نوشته شده توسط:زینب نا

ببین منو! کجایی؟ آخه چرااااااااااااا؟ کاش همه چیز تموم شده بود و این روزها رو نمیدیدی آیدا



رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

 

نوشته شده توسط:زینب نا

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

ترکِ منِ خرابِ شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا ، شب تا به روز ، تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده

بر آب دیده ی ما صد جای ، آسیا کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن ، وفا کن

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ؟

                                        مولوی



التماست نمی کنم

 

نوشته شده توسط:زینب نا

التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم : بیا

بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حالا هم

به چراغ همین کوچه ی کوتاهمان قسم

بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی

اما

تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

مگر چه می شود

یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟

ها ؟

چه می شود؟

                                                 یغما گلرویی



بانوی رویاها

 

نوشته شده توسط:زینب نا

دیروز که رفتیم پیش دکتر جاویدان، گفتند فردا بیاین تا چند تا نرم افزار و کتاب برای انجام پروژه بهتون معرفی کنم. خلاصه از دیروز عصر تا الان همینطوری داریم وقت تلف می کنیم. جناب دکتر هم که قبل از 11 تشریف نمیارن! امروز، روز یکی مونده به آخری هست که توی دوران کارشناسیم توی خوابگاه هستم. کاش پروژه زودتر انجام بشه. نمی دونم تا چند وقت دیگه باید درگیرش باشم. موضوع پروژه هم طراحی پورتال ژورنال های علمی پژوهشی هست.

بگذریم...

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

 

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

 

بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

 

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

 

بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس

وربانگ برداری که بس ! غمگین تماشایت کنم

 

تا کهکشان ، تا بی نشان ، بازو به بازویت دهم

با همزمانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم

 

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان

در شعری از رنگین کمان با نوی رویایت کنم

 

بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من

امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟

                                               فریدون مشیری



تساوی(equivalence)!

 

نوشته شده توسط:زینب نا

اگر کسی برای شما یک قدم برداشت، شما هم "یک و فقط یک" قدم به طرفش بردارید.

یه کم تئوریش هیتلری بود اما خوب همینه که میگم. از تجربیات گرانقدرمه!!! امروز کسبش کردم.

 

امروز اومدم دانشگاه برای انجام پروزه کارشناسی و پایان نامه. توکل به خدای مهربون



دیگه بریده ام

 

نوشته شده توسط:زینب نا

زندگیم داره روی آب میره و فکر کنم تنها کارایی رو که دارم درست انجام میدم، درسام باشند. خدایا جدا من به کمک احتیاج دارم. چرا نمی بینی. دیگه مغزم کار نمی کنه. این مشکل ها از سر من زیادن. من از پسشون بر نمیام. احساس ضعف شدید دارم. وقتی توی آینه نگاه می کنم، خودمو نمی شناسم. این دانشگاه لعنتی هم زودتر تموم نمیشه. انرژیم تموم شده. دیگه نمی کشم. من هیچی نیستم آیدا. به کی بگم. آقا من از همینجا اعلام میکنم که ضعیف تر از اونی هستم که فکر می کردم. این همه شکیبایی از من بعیده و غرورم خیلی برام مهمه. اصلا به چه قیمتی؟ تکلیفتو روشن کن. فقط بلدی مقاله بخونی؟؟؟؟ یه کم فکر کن. یه راه پیدا کن دختر. حالم خوب نیست... آره... میخوام برم خونه. من مامانمو می خوام. درسام هم اصلا مهم نیست. دیگه هیچی مهم نیست جز آزادی من.

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری همه از مردن دز سرزمینی ست
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آن گاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

احمد شاملو



واقعا که

 

نوشته شده توسط:زینب نا

100 بار برای مشق امشبت بنویس " من هیچی نیستم"



در آرزوی بهار

 

نوشته شده توسط:زینب نا

از سیاوش کسرائی به اسم "در آرزوی بهار"

در گذرگاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه هااز خاک
با طلوع چشمه هااز سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد

گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پرداغ خواهد شد

آه اکنون دست من خالی است
بر فراز سینه ام جز بته هاییاز گل یخ نیست
گر نشانیاز گل افشان بهاران باز می خواهید
دوراز لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید

هست گل‌هایی در این گلشن که ازسرما نمی ‌میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش رااز مشام ما نمی گیر
د

دی 1336

تموم شد.



شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل...

 

نوشته شده توسط:زینب نا

امروز روی پروژه معماری سازمانی خیلی کار کردم. خدا رو شکر تقریبا تموم شد. موضوعش جالب بود. احساس خوبی ندارم آیدا. دلم میخواست حوصله داشتم و یه بحث قشنگ در مورد موضوع پروژه هام می کردم ولی تنهاتر و بی هدف تر از اونی هستم که بخوام به این چیزا بپردازم. این روزها و این شب ها خیلی سخت می گذرند. اما به قول اون عارف، "این نیز بگذرد..."
چراغی دور در ساحل شکفته
من و دریا دو همراز نخفته
همه شب می گفت دریا قصه با ماه
دریغا حرف من، حرف نگفته....
(فریدون مشیری)

چرا امشب اینجوریه...


صبح سه شنبه

 

نوشته شده توسط:زینب نا

الان دارم روی پروژه معماری سازمانیم کار می کنم. باید یک رویکرد سرویس گرا رو برای معماری سازمان ارائه بدم. البته کار زیاد سختی نیست. اما وقت می گیره. شاید برم خونه. شاید هم نه. هنوز صبحانه هم نخوردم. یخچال اتاق هم دیگه توش چیزی پیدا نمیشه! باید برم بوفه دانشگاه بعدش هم چند تا برگه پرینت بگیرم برای همین پروژه ام. کی این اوضاع تموم میشه؟ ولی جدا دیگه زندگی مفهومش رو برام از دست داده. یعنی احساس می کنم که دیگه چیزی وجود نداره که بخوام براش برنامه ریزی کنم. نمی دونم چرا اینطوری شدم. کاش هر چه زودتر این دنیا تموم می شد. دنیا دیگه برام غم انگیز نیست اما مفهومی هم نداره برام. زندگی می کنیم برای چی؟ خدای خوبم زودتر تمومش کن. باور کن اینجا، اصلا قشنگ نیست. یعنی بی مفهومه. مثل یه بازیه. جدا این دنیا مثل یه بازی بچه گانه اس. هیچ چیز این دنیا من رو دلخوش نمی کنه. تمومش کن خدایا. اما امیدوارم اون دنیا جای جالبی باشه و همونطور که تو وعده دادی، بتونه روح یک انسان رو راضی کنه. بتونه روح یک آدم رو که اگه قرار بود با میوه و دار و درخت راضی بشه، همینجا راضی می شد و دیگه نیازی به تلاش برای به دست آوردن اون دنیا  نبود. توکل به خودت. هر چند می دونم که من تلاش نکردم



ترانه شبانه

 

نوشته شده توسط:زینب نا

پروژه معماری سازمانی انجام نشد! اما این ترانه رو میذارم اینجا. خیلی زیباست. کلیپشو وقتی سایت آپارات باز شدم شاید گذاشتم. یه کودک اینو خونده. قشنگه.
in my dream
children sing
a song of love for every boy and girl
the sky is blue
the fields are green
and laughter is the la and language of the world
then i wake and all i see
is a world full of people in need
tell me why
does it have to be like this
tell me why
is there something i have missed
tell me why
because i don't understand
when somebody needs somebody
we don't give a helping hand
tell me why

every day
i ask myself
what can i have to do to be a man
do i have
to stand and fight
to prove to everybody who i am
is that why my life is for
to waste in a world full of war



  • تعداد کل صفحات:12 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...